در جان، جان آردن نسخهای خیالی و خودانتقادی از خود را بازی میکند: یک خواننده و ترانهسرا در سنین خاصی که به شدت در انکار واقعیت سختی است که حرفه موسیقی سابقش به آرامی (خب، به سرعت) در حال محو شدن است. اما تنها حرفه جان نیست که در حال از بین رفتن است – او تازه تنها شده است (او را یادآوری نکنید)، خواهرش ممکن است او را طرد کند و مادرش ممکن است نشانههای اولیه از دست دادن حافظه را نشان دهد. زندگی شخصی جان در هم ریخته است و او متقاعد شده است که درمان همه چیز استخدام یک مدیر جدید برای کمک به بازسازی تصویرش است. پر از لحظات خندهدار، او به دنبال بازگشت به عظمت و ویروسی شدن میرود، اما به جای آن در فشارهای زندگی «واقعی» خود گرفتار میشود. جان در دوراهی بین کسی که بود و کسی که میخواهد باشد، قرار دارد. آیا جان میتواند یک بازگشت داشته باشد، شهرت را دوباره به دست آورد و برای افرادی که او را دوست دارند، حضور داشته باشد؟