داستان زوجی که برای رفتن به رابطه عاطفی خیلی دیرند، اما برای ازدواج خیلی زود. تیوما و نیکا بیش از یک سال با هم هستند و اوقات خوبی باهم دارند، اما خواستنی و چندان جدی نیستند. آنها نمیخواهند زندگی والدینشان را تکرار کنند: کار اول در ۱۸، ازدواج در ۲۰ و خانواده و سه فرزند در ۲۵ سالگی. برای اثبات به والدین و خودشان که آماده زندگی مستقل هستند، تصمیم به زندگی مشترک میگیرند و در همین آپارتمان مادربزرگ نیکا زندگی میکنند. پدر نیکا تحمل تیوما را ندارد، اما اجازه میدهد در این آپارتمان زندگی کنند. همه چیز خوب بود اگر این آپارتمان درست چند طبقه پایینتر از آپارتمان والدین نیکا نبود. اکنون آنها به دنبال لذتهای زندگی بزرگسالیاند: جستوجوی کار و غذا، کشمکش بر سر چیزهای بیاهمیت، همسایگان ثروتمند مزاحم و غیره. آیا ازدواج مدنی کودکانگی آنها را نابود میکند یا آنها زندگی مستقل را یاد میگیرند و عشقشان قویتر میشود؟