متین و پرهان زوجی هستند که ازدواج کرده و دو فرزند دارند. با انگیزه یافتن کار به استانبول میآیند، مغازه خواربار فروشی کوچکی گشایش میدهند و زندگی تازهای برای خود آغاز میکنند. داستان زمانی تغییر میکند که پرهان روزی به بازاربورسا میرود. بر اثر تصادف در اتوبوس، پرهان گم میشود و هیچ بازماندهای از این حادثه ترسناک نیست. خانواده با خبر پریشان میشوند و سالها به غیبت پرهان عادت میکنند و به زندگی بسنده میکنند. سیزده سال از این حادثه تلخ میگذرد. متین دوباره ازدواج میکند و فرزندان بزرگ میشوند و با همسر جدیدش، هلیا، فرزندی دیگر نیز دارد. پرهانی که از گذشته بیخبر است و سیزده سال در مرکز بازتوانی زندگی کرده، به یاد میآورد کیست و به خانه بازمیگردد.