بهعنوان کودکی، لیزا زارتسکایا والدینش را از دست داد. او برای دو سال توانایی صحبت را از دست داد و یاد گرفت افکار مردم را بشنود. لیزا بزرگ شد و به درمانگر تبدیل شد. دخترش داشا ارثیهٔ این الهام را داشت. داشا تازه از مدرسه فارغالتحصیل شده و میخواهد روانشناسی بخواند. آلبرت کلیگ، دوست لیزا، پژوهشهای پیچیدهٔ روانشناختی انجام میدهد و آزمایشهایی روی داشا انجام میدهد که ناخرسندی لیزا را برمیانگیزد. ناگهان همکلاس داشا، کسنیا که او نیز بیمار لیزا بود، ناپدید میشود. کاپیتان پلیس میخاییل ژیخارِف از لیزا و داشا میخواهد به تحقیقات او کمک کنند. دوست پسر داشا، میتا، دستیار کلیگ، هم به جستجو میپیوندد. اما داشا نیز گم میشود.