ویتریا برای بازگرداندن فرزندانش، آلفونسو، ماتیلد و فرانسیسکو، پس از سپری کردن sentenced غیرعادلانه در زندان بازمیگردد. پدرخواندهاش، مانوئل مندونگا، مردی قدرتمند و مفسد که توانسته است نوههایش را از مادرشان جدا کند و هر کاری برای دور نگه داشتن او از خانواده انجام دهد. با کمک جرج، وکیل معتبر و اولین عشقش، ویترia با امپرات مندونگا روبهرو میشود و برای عظیمترین احساسش: مادر بودن، مبارزه میکند. ویتریندا داستانی از استقامت، شجاعت و عمیقترین احساسات است: عشق مادری.