هایمن یتیمی است که به خاطر صداقت واقعی یک نابینای ازاده به فرزندی پذیرفته شد. او زندگی فقیرانهای داشت تا اینکه پانیتا، نوهٔ هیمثور بونیاتچتونغپونگ را دید که صاحب کارخانه تولید کفش است. هایمن وارث شایستهٔ خانوادهٔ بونیاتچتونغپونگ میماند. پدر بزرگ پانیتا به والدینش گفته بود که او حالا به اندازهٔ کافی بالغ است تا عاشق شود. اما با وجود اینکه هر مردی که پدر بزرگ مادری او برایش مییابد، پانیتا ترجیح میدهد با کسی که خودش دوست دارد باشد. با وجود تمایل اولیهٔ پانیتا به هایمن، در نهایت به او علاقهمند میشود.