جونگ-وو توسط والدین اصلیاش در کودکی رها شد و با سو-هیون، دوستدختر او، دوست شد. پس از نجات رئیس ژانگ، توسط او پذیرفته میشود و به محافظِ فرزند رئیس تبدیل میشود. با بازگشت در مدرسهٔ تش تِی-هی، جُنگ-وو با سو-هیون دوباره روبهرو میشود. سو-هیون به راستی او را دوست دارد اما سایهٔ عشق به تای-هیون را ترجیح میدهد که به او در رسیدن به هدف شغلیاش کمک میکند. بنابراین هر دو تای-هیون و سو-هیون برای تحصیل به آمریکا میروند. جُنگ-وو در نهایت توسط رئیس ژانگ فریب میخورد اما بعدها به لاسوگاس فراخوانده میشود تا زندگیاش را دوباره بسازد. در لاسوگاس با سو-هیون و تای-هیون بهطور اتفاقی روبهرو میشود. در شغل خود به عنوان محافظ خصوصی، جُنگ-وو جانِ پادشاه کشوری کوچک در آفریقا را نجات میدهد و از او میخواهد پسرش را از دست rebels نجات دهد تا به معادن الماس دست یابد. پس جُنگ-وو به آفریقا میرود و جان خود را برای به دست آوردن معدن به خطر میاندازد. در این میان تای-هیون و سو-هیون به شهر سئوغیپو در جزیره جِجو بازمیگردند تا از طرف رئیس ژانگ درخواستی بدهند. تای-هیون مسئولیت مدیریت هتلی در آنجا را به عهده میگیرد در حالی که سو-هیون رئیس بخش برنامهریزی رویداد میشود. پس از بهدست آوردن کنترل معدن الماس در آفریقا، جُنگ-وو به ججو باز میگردد و با رئیس ژانگ و تای-هیون در نبردی روبرو میشود... او راستیای تکاندهنده به اساس وجودش میآورد که پایههای وجودش را میلرزاند.