داستان حول بیجان جاملی، پسرعمویش محمود و برادرشوهرش مُراد میچرخد. مراد کلاهبرداری با کلامی شیرین است که دائم خودش و دیگران را گرفتار زندان میکند. بی جان در مکانی پیتزا کار میکند جایی که رئیسش آقای سعادتی سعی دارد دخترش مِهناز را با او ازدواج دهد. زمانی که بی جان در یک قرعهکشی در بانکش یک مرسدس بنز تازه را میبرد، به نظر میرسد همهٔ مشکلاتشان حل میشود، اما وقتی بی جان با کامبیز روبهرو میشود، اتفاقات خندهداری آغاز میشود.