در این اثر، رازی آرام و بیصدا در میان سطور زندگی جاری است. صدای دل تنگی که برای وصالِ نامشخصی میتپد و هر لحظه به انتظار مینشیند، مانند شبحی در کلمات، به زبانِ خاموشِ قلب میگوید که دوریِ مادامالعمر، دست راستِ رویاها را از انسان میستاند. اما همین فاصله، پنجرهای میگشاید به دنیایی از امید و بازگشتِ دوباره، جایی که هر گره در وجود روایتِ عشق را به آرامی باز میکند و به ما یاد میدهد که گاهِ بهترینِ حضورها، در نبودها پدید میآید. در این نوشته، هَسْرت با لحنِ ساده و صمیمی، به ما میآموزد که عشق حقیقی با گذشتِ زمان و صبرِ دل، قدر معرفتِ انسان را میفهمد و میانِ سکوتِ شب و نورِ روز، با همان نامِ کوچکی که بر زبان میآوریم، به خانهای از آرامش میرسد.