خاکستر جَوَار: وک قهرمانِ Javier همسر باردار Delia را به مزرعهاش در روستایی دور میبرد. با وجود محبت و آسایش، Delia احساس ناآرامی دارد. روزی Javier برای شکار بیرون میرود و گوسفندی را میکشد که به وحشت او انسانی است. خدمتکاران جسد را به دره پرتاب میکنند و میگویند حادثه را فراموش کند، اما روح مرد مرده به دنبال مادرش، جادوگر محلی، میگردد تا قتل او را تلافی کند. جادوگر در مزرعه Javier حضور مییابد و در باران ناخواستهای از صاعقه و رعد، به نفرین خانواده میپردازد. همسر Javier دوقلوهایی به دنیا میآورد: یکی شیطان ترسناک. روزی دیگر Delia دوباره به دنیا میآید و دختری سالم به دنیا میآورد. همه پس از تولد آرامترند، اما چند ساعت بعد دوباره درد زایمان میگیرد و با دختری دیگر از همسانی بینظیر روبهرو میشود. Delia به مرگ خونریزی میکند، اما از آنجا که دو دختر کاملاً یکسان به نظر میرسند، تشخیص اینکه کدام مادر را کشته دشوار است. سالها بعد، این دو دوقلو شخصیتهای کاملاً متفاوتی پیدا میکنند. گیلدا دکتری مستقل و اهل شهر است؛ لیلینا اما در مزرعه یک معلول ضعیف است. با این حال یکی از آنها در درون خود دَخیل از چاکالا وحشتناک است که به زودی ظاهر میشود تا آشوبی در اطراف ایجاد کند.