در سن ۲۵ سالگی، چینگه از شنزن به زادگاهش بازمیگردد، جایی که ظاهری جدید به خود گرفته و او را به راهاندازی کسبوکار ترغیب میکند. در روزهای گذرانده با مادربزرگش در روستا، چینگه به یاد میآورد که در خانه قدیمی چه اتفاقاتی افتاده است. او پدرش را که زود فوت کرده به یاد میآورد، مادرش را که دوباره ازدواج کرده میبخشد و در کنار دو دوستش آرامش مییابد.