بینگو و استورزی در زندان دوستانی میشوند و برنامههای بزرگی دارند. پس از آزادی با هم میخواهند از زندگی جنایی دست بردارند و به برزیل مهاجرت کنند. وقتی استورزی شش ماه پس از بینگو آزاد میشود میبیند دوستش همچنان ورشکسته است و دوباره نقشهٔ جنایی دارد. استورزی که در زندان پیرتر و باهوشتر شده است ناامید اما میخواهد با فقر خردمندانهٔ خود برای بلیتهای هواپیما بپردازد. نگهبانش با او مخالفت میکند: استورزی باید به پناهگاه مردان برود و از بدهیهایش پسگیری کند. زمانی که او میبیند چگونه بینگو و همسایهٔ واژیکش شورسچی نقشهٔ بانکدزدی را بچینند، حرفهای کهنه در استورزی بیدار میشود